|
سايه ات را بفرست
|
|
|

شكسته شده ام در لا به لاي آهنگ غمگين اين زندگي
بدون احساسي براي فردا
بدون خاطرات باراني
هر روز دلم را به بهانه اي ورق ميزنم تا شسته شوم
تا ارام شوم
آرام مثل كودكي
حالا كه بزرگ شده ايم دلتنگيم
اي كودكي سا يه ات را بفرست
اينجا آفتاب ما سايه ندارد
اينجا احساس , بوي گم شدن ميدهد
اينجا باران بوي سنگ و سيمان ميدهد
من بوي خاك باران خورده را ميخاهم
کاش میدانستیم رویای بزرگ شدن خوب نبود
پس
سايه ات را بفرست
محمد
|
|
جمعه یکم اردیبهشت 1391 |
|
|
| |
|
پرواز را بايد خاكي بود
|
|
|

سالهاست بر كمر ميكشم غرور درون خورم را
بدون مجالي براي آرميدن
بدون شانه هايي كه چشمانم را كوك كند
تا خالي شوم
اما نمي شود
مدتهاست پرم ميشوم از تهي بودنها
مانند بادكنكهاي پريشان
ولي اين جا در شهر من
باد كنكها را رها ميكنم
اما پرواز نمي كنند
دل كه پر شد از تهي بودن
پرواز برايش معنايي ندارد
پس مينشينم با بادكنكهايم
و خودم را خاكي ميكنم
پرواز را بايد خاكي بود
آن بالا مالكي دارد
او خريدار خاكيهاست
محمد
یا حق
|
|
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 |
|
|
| |
|
تن خسته را شلاق روا نیست
|
|
|

بازهم برایم باران میبارد
و من
مثل همیشه
خسته ,غمگین ,تنها
قدم میزنم
خیس - خیـــــــــــــــــس شده ام
قطره های باران صورتم را رو به زوال فرار میکنند
هر چه شدیدتر می شود منهم محکمتر قدم میکوبم
میلرزم
نیمکتی خیس مرا انتظار میکشد
مینشینم
به اسمان نگاه میکنم
صدای غرشش مرا پریشان کرده است
انگار بغض اسمان ترک برداشته
اشکهایم را میان بغض اسمان گم کرده ام
ای باران
کمی آرامتر
تن خسته را شلاق روا نیست
محمد
|
|
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 |
|
|
| |
|
دلم با طعنه می خندد
|
|
|

غبار دلواپسیهایم چشمانم را کمسو کرده است
اما این بار چشمانم را بیشتر باز خواهم کرد
بگذار تا غبارها اشک چشمانم را در بیاورند
شاید اگر دلم اشکم را دید غمهایم را به رخم نکشد
میخواهم غمهایم را بپیچانم
اما نمی شود
هر چه میگویم زندگی شیرین است
دلم با طعنه می خندد
دیگر پیش دل هم رسوا شده ام
فهمیده است که میخواهم فریبش دهم
چه کنم با این دل
ای کاش کمی انصاف داشت
کاش می دانست تمام سهم من از دنیا
همین
تنهاییست
محمد
یا حق
|
|
چهارشنبه هجدهم آبان 1390 |
|
|
| |
|
سکوتم چکه میکند
|
|
|

دریا را به تماشا ایستاده ام در خیالم
موجهای غمگینش بر پاهایم بوسه می زنند
منهم مثل همیشه فقط نگاه میکنم
اما آرام نمیشوم
پیشانیم را جمع میکنم
مشتم را فشار می دهم تا فریاد بزنم
و سکوتم را بشکنم
اما
این سکوت تبدار نیازی به شکستن ندارد
باران واژه های تلخ بر سقف سکوتم آنقدر شلاق زده اند که
سکوتم چکه میکند
اگر سکوتم بشکند غرق میشوم
غرق فریاد هایی از جنس درد
دردی که بازهم سکوتی دیگر را فریاد میزند
محمد
یا حق
|
|
شنبه دوم مهر 1390 |
|
|
| |
|
کسی بیاید شکسته هایم را جمع کند
|
|
|

این روزها هوایم بارانی است
بغضهایم می شکنند
دلتنگیهایم حرف می زنند
غم هایم فریاد می کنند
غوغایی در دلم افتاده است
احساس شکست می کنم
من اگر حریف بغض و دلتنگیهایم شوم
محال است غم هایم را حریف شوم
هاج و واج مانده ام
نمی دانم چه کنم
چشمانم را میبندم
پنبه ام را به گوشهایم می خورانم
می دانم خواهم شکست
اما
من هم فریاد می زنم
هر چه بادا باد
کسی بیاید شکسته هایم را جمع کند
محمد
|
|
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 |
|
|
| |
|
بازهم باید باور کنم تنهایم
|
|
|

گوشهایم دیگر صدای غمها را نمی شنود
نشنیدن خبر از عادت می دهد
نکند به غمهایم عادت کرده ام
اگر غمهایم هم تکراری شود چه کنم؟
قصه ی تلخ عادت پریشانم کرده است
غمهایم را بر می دارم
کوله بارم را می بندم
خود را به راه می زنم
سنگی را لگد زنان با خودم همسفر میکنم
کمی با سنگ حرف میزنم
به حرفهایم گوش می دهد
شاید درکم کند
اما
سنگ را از زمین بر می دارم
کوله ام را باز میکنم
سنگ را کنار غمهایم میگذارم
کمی با خودم فکر میکنم
اما
دوباره در راه حرفم میگیرد
سنگم را میخواهم
کوله ام را باز میکنم
اما
سنگم نیست
تنهایم گذاشته است
سنگ هم توان گوش کردن به غمهایم را نداشت
بازهم
باید باور کنم
تنهایم
محمد
|
|
سه شنبه یازدهم مرداد 1390 |
|
|
| |