سلام به همه

یه مدت طو لانی نیستم اما میتونم نظراتونو بخونم

الهی! صبح است و سپیده که می‏زند، تو را در روشنای امیدم می‏یابم که از غروب، به انتظار نگاهت خیره مانده‏ام؛ در کدامین ثانیه‏های بی‏بازگشت جست‏وجویت کنم؟

باز همچون همیشه سنگینی اشک، پلک‏های لرزانم را می‏آزارد و بغضی که سرِ شکستن دارد، پابند معصیت‏های کرده و ناکرده‏ام است.

دست‏های محتاجم، لبریز از سبزینه پاک التماسند. سراپا نیازم؛ حال آنکه تو بی‏نیازترینی ای مهربان آمرزنده!

کاش باران کرامتت چشمان ناامیدم را به نور حضورت روشن می‏کرد تا پر پروانه‏ای سجاده‏ام، بی‏درنگ غرق در دنیای متلاطم توسل‏ها شود.

پروردگارا! در شادمانی عباداتمان اشک می‏ریزیم و دل می‏بندیم به یگانگی خالق خویش تا بی‏قراری مدام سینه‏هامان را به ریسمانی از مهر و محبت تو پیوند دهیم؛ شاید در بی‏کران نگاه مهربانت روزی غوطه‏ور شویم تا دستان آلوده به معصیتمان را به اشک توبه شست‏وشو دهیم.

معبودا!

صبح است و شب‏هایم را در انتظار نگاهت گذرانده‏ام. صبح است و به طلوع می‏اندیشم؛ به دریای شوق، به تسبیح و «سبح للّه ما فی السماوات» تا تو در دلم شکوفا می‏شوی.

امید آفرینا! آغاشته به کسالت روزمرگی‏ام، سر از نامردمی‏های روزگار درمی‏آورم تا مردهای آسمانی را در هر فصلی از تاریخ با تو جست‏وجو کنم. هر صبح پس از هر سحر، شکوفه‏های لبریز از پرستش در نگاهم گل می‏کند تا در لحظه لحظه جوانی‏ام نام تو بر زبان آید.

درپناه حق