خدای مهربان من!

بگذار در خلوت شبانه‏ام، با تو بگویم از همه‏ی ناگفتنی‏ها. هر چند که خوب می‏دانم بر تمام نگفتنی‏های دلم واقفی. هر چند که می‏دانم مهربان‏تر از آنی که نامهربانیم را به روی خود بیاوری و لطیف‏تر از آنی که بی‏اعتنایی‏هایم را ببینی و از من رو بگردانی. آن‏قدر غافلم که نمی‏دانم چه به روز خود آورده‏ام. پرده دری‏های مرا می‏بینی و باز هم بر آنها پرده می‏افکنی تا ... اما من، باز هم شرم نمی‏کنم.

لحظاتی که بودنت برایم پررنگ می‏شود، تازه حس می‏کنم، چه‏قدر از تو دور بوده‏ام و تو چه‏قدر به من نزدیکی.

کاش می‏شد مرا از سر راه دلم برداری که دیگر میان تو و او حجاب نشوم.

خدایا! تحمل لحظات بی‏تو بودن، چه‏قدر سخت و سنگین است! بغضی به غریبی یک عمر بر گلو چنگ می‏زند و راه سینه را می‏بندد. نه می‏آید و نه می‏رود. همیشه منتظرم تا وجود شکننده‏ام را یک تلنگر از هم بپاشد و متلاشی کند و ذره ذره‏ی وجودم در فضای بی‏کران محو شود و دیگر نشانی از من نماند. همه‏ی لحظات بی‏تو بودنم، این است.

معبود من! دلم عجیب گرفته است و حرف‏های پراکنده‏ام گواه پریشانی من است. لحظاتی که تو می‏آیی و مثل یک پناه مطمئن در کنار دلم می‏نشینی و من به تو تکیه می‏کنم و خنکای یادت لهیب اشتیاقم را فرو می‏نشاند، دلم می‏خواهد از اعماق وجودم ـ آنجا که فقط تو هستی و نه هیچ کس دیگر ـ فریاد بزنم و نامت را صدا کنم و به همه‏ی عالم بگویم که «تو» را دارم. به همه بگویم که محتاج نوازش ناچیز دست‏هایشان نیستم. بگویم آن‏قدر بزرگی که می‏خواهم در بی‏کران وجودت گُم شوم.

خدایا!

هر چند بار گناه بر شانه‏های ضعیفم سنگینی می‏کند، اما وقتی به یاد لطافت و مهربانیت می‏افتم، چون کودکی ناآرام، دایم تو را بهانه می‏کنم.

ای تنها دلیل همه‏ی بهانه‏هایم!

آرامشی که در نامت نهفته است، عجیب آرامم می‏کند و به خلسه‏ای عمیق فرو می‏برد که گویی سرشار از تو در لایتناهای بودن شناورم.

مهربان من! باران یادت را بر من ببار که از فرط تشنگی له‏له می‏زنم و صدای «آب آب» من را دیگر حتی ستارگان آسمان هم شنیده‏اند.

نمی‏دانم این‏بار چه‏قدر طول می‏کشد تا دوباره مرا به نزد خود بخوانی و من صدای دعوتت را از جان و دل بشنوم و لبیک بگویم.

اما، تو را به پاکی‏ات قسم، هوای دل‏های ابری ما را داشته باش ...!

در پناه حق و یزدان