زمين دلم سرد است


قدم كه ميزنم پنجه های برهنه ام بي حس ميشوند


زمستاني نيست


برفي هم نيست


پس اين سرما چه ميكند


سرماي غم هاست


غمهايم را براي از بين بردن غمهايم ميسوزانم


پشت پنجره ي دلم ایستاده ام


نفس های خسته ام بر شيشه ي بخار گرفته اشک میریزد


بخارهای غلیظ خستگی را ،با انگشتان بهت زده ام ذوب میکنم


دلم را نگاه ميكنم


هواي دلم ابريتر از هميشه است


پنجره را واسطه قرار ميدهم


تا با دلم خلوتي داشته باشم


پنجره ميخواهد با من حرف بزند


ميدانم


پنجره نماد ارتباط است


محمد

  


امروز تولد خواهر زادمه که خیلی دوسش دارم

تولدش مبارک