مدتی است اسیر هیاهوی درونم شده ام

ستاره های پریشان دلم روز و شبشان را گم کرده اند

موجهای پرتلاطم تنهایی در اعماق وجودم ارتفاع گرفته اند

ابرهای تیره یدک میکشند بغضهای بی صدایم را

آری اسیر هیاهوی درونم هستم

با زنجیرهایی که هیچوقت بسته نبودند

باز بودن زنجیر اسارت یعنی

 فرار کردن

برای رسیدن به آزادی

اما

فرار آزادی نیست

فرار تنها دویدن به دور اسارت است

پس میمانم با این هیاهو

تا شاید گم شود صدای زنجیرهای خسته

میمانم و  چشمانم را میبندم

  خودم را در بند خلوتم رها میکنم

اکنون

دستانم باز

آسمانم ابری

چشمانم بسته

وقتش رسیده است منت باران بکشم

ببار ای باران

ببار

محمد

یا حق