سحر گاهان..............

سحرگاهان، که سر به مُهر، در سجدهی نیاز نشستهام، کبوتر دل را بر گنبد دعا به پرواز در میآورم و طواف میکنم. در کعبهی جان، سیاهی دل را با نور عشق شستشو میدهم و جلا میبخشم و تجلی عشق در سینهام، خورشید را به میهمانی دل میآورد.
چشمان خسته از درد هجران را نخواهم بست و دستهای به دعا برداشتهام را فرود نخواهم آورد. نالهی عشق و درد دوری را با خونابهی دل و اشک خونین، التیام میبخشم و سیمای وجودم را با جاری اشک تطهیر میکنم.
به اوج امکان پرواز مینمایم و زیر لب زمزمه میکنم:
خدایا!
شیرینی محبت تو را با همهی ذرات وجود، لمس مینمایم و ابرهای تیرهی تردید، آسمان آبی وجود مرا ترک میکنند و تیرهای زهرآگین شیطان به هدف اصابت نمیکنند.
در پناه خدا![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ ساعت 9:12 توسط محمد
==================