مترسكي بر دلم نهاده ام

اما چه سود

هر كس از راه مي رسد بذر غمي مي پاشد

آفت هم نميگرد اين غمها را

غمها همه ي سرزمين دلم را گرفته اند

هواي دلگيري در مزرعه ي دلم حاكم است

سمفوني صداي كلاغها برآسمان مزرعه ام خبر از غمي تازه مي دهد

ديگر كلاغها از مترسكها نميترسند

مترسكها را بر خواهم داشت

غمها رشد مي كنند و من خستگي درو ميكنم

پرستاري براي دل تنهايم نيست

به غم هايم ايمان دارم

محمد